X
تبلیغات
رایتل

با ولایت

رهسپاریم با ولایت تا شهادت

چهارشنبه 16 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 11:50

...مادر...


بسم رب الشهدا و الصدیقین

تابوت ها را که توی معراج آوردند ٬ صدا زدند که یک مادر شهید بیاید بالا .

از جایش بلند شد ٬ مادرانه قدم بر می داشت ...

پله های معراج را بالا رفت و رسید کنار قبر آجر پوش اول ..

آمد برود توی قبر و استخوان های پارچه پیچ را بگذارد توی قبر که گفتند :

حاج خانم نه ٬ دومی !

رفت کنار قبر دوم ...

گفتند : ببخشید ولی شما سومی را در قبر بگذارید .

سومی هم به چهارمی رسید .

رفت توی قبر چهارم ٬ استخوان ها را به بغل کشید و آرام توی قبر گذاشت .

نمی دانست چرا اولی و دومی و سومی نشد ...

و نمی دانست که چهارمی چقدر دلش برای مادرش تنگ شده بود !

***************************

......

ناگزیر از سفرم بی سر و سامان چون باد

به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند ؟ مگر می شود از خویش گریخت ؟

بال ٬ تنها غم غربت به پرستو ها داد

اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست

غربت آن است که یاران ببرندت از یاد

عاشقی چیست ؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر ؟

نه من از قهر تو غمگین ٬ نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای

اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :